
در گذشته نرم افزار CRM تنها برای ثبت اطلاعات مشتریان و به عنوان یک نرم افزار عملیاتی در واحد فروش استفاده میگردید. اما با اهمیت یافتن بحث همکاری بین تیمهای بازاریابی و فروش و افزوده شدن امکانات اتوماسیون بازاریابی به آن، کاربردهای این نرم افزار بسیار گستردهتر شده است. نرم افزار CRM نه تنها اطلاعات مهم تجاری را ثبت مینماید، بلکه با پردازش و ارائه گزارشات تحلیلی به کشف الگوها، ارتباطات مهم و فرصتهای فروش جدید کمک مینماید. مراحل اصلی فرایند بازاریابی در نرم افزار CRM به صورت زیر میباشد. ایجاد کمپین تعیین مشتریان هدف تعیین محصولات و پیشنهادهای مورد نظر تعیین بودجه کمپین طراحی پیام ارسال پیام به مشتریان دریافت پاسخ از مشتریان اندازه گیری نتایج و بازدهی کمپین محاسبه نرخ بازگشت سر...
ادامه مطلب
هر سازمانی نیاز به سیستم CRM دارد و این که اندازه سازمان کوچک باشد و یا بزرگ اهمیتی ندارد. بسیاری از سازمانها می توانند با ادغام سایت خود با سیستم مدیریت ارتباط با مشتری (CRM)، ارزش افزوده بسیاری را کسب کنند. در ادامه هفت دلیل آورده می شود که چرا شما باید وب سایت خود را با سیستم CRM خود ادغام کنید:1-دسترسی سریع به اطلاعات به روز رسانی شدهاین موضوع بسیار مهم...
ادامه مطلب
آینهی دق شدهای؛ پاییز!... شدهای دوسهجفت «پا» روی خشخش برگهای زردِ آلبومِ عکسمان، یا هی ما را فرا میخوانی به ولوو شدنِ خودمانی بینِ برگهایات و یا گولمان میزنی تا اسیرِ منظرهنگاری توریستی تو شویم؟!... حوصلهام را سر بُردی از تکرارِ مُکررات! حسوحالات که تنها در برگریزان و «رنگِ زرد» خلاصه نمیشود... به «راز»ات پیبردهام!... اسرار تو ترکیبیست از همهی رنگهای تنیده شدهونشدهای که میبینیمونمیبینیمشان... پاییز! این عکس را که خاطرت هست؟ در اواسطِ ماهِ آخرِفصلِ خودم «آذر» عکاسی کردم!... اما خوب میدانم به جزییات ...
ادامه مطلب
قاصدک! هان؛ از چه خبر آوردی؟از کجا، وَز که خبر آوردی؟خوش خبر باشی...!«اخوانثالث» پرانتز: هان! آخرنوشت:تا همین چندسال پیشها که نامه مینوشتی به مقصدِ اونورِ آب، «یکماهِ» آزگار پاکت توی راه بود ... گیرنده هم بعد از یکماه تمام حالوهول با «نامه»، تازه یادش میافتاد باید بره سراغِ کاغذ و قلم... یکماه هم طول میکشید تا پستچی در خانهات را بزند... جمعوتفریق که کنی،میبینی «سه ماهِ» نامه کجا، «سهسوتِ» گوشی کجا! دمِ حافظ هم گرم که میگه: این کجا و آن کجا؟... نغمعهی رُباب کجا؟! ...
ادامه مطلب
بعضی از خاطرات حذفشدنی نیست؛ با اینکه کمرنگاند، اما توی پسقلهی ذهن وُول میخورد... گاهی!به امشب و تابستان هم ربطی ندارد، از صبح زود یادش بودم... یادِ نیمساعت ایستادن زیر بادوبارانوتوفان... یک شبِ بارانیِبارانی! آخرنوشت: از اون فلاشبکها که یادت بیاید... جلوی چشمات، شروع میکند به دلبری، بیپروا... باور کنید! ...
ادامه مطلب
تیترِ بالا، به فیلم «روز برای شب» [فرانسوا تروفو] ربطی ندارد و تنها یک «تشابه» است... اما شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد! یک دلِ سیر نذری... آخ! که نگو! بهجای آخرنوشت: حالا که ناخواسته نام «فرانسوا تروفو» پیش کشیده شد، بد نیست دو خط از «روز برای شب» را مرور کنیم: فیلمی، فیلمدرفیلم: در پشتِ صحنهی یک فیلمِ ملودرام، نقش اول مرد به زنِ بازیگر متاهلومشهور، دل میبازد... کار تا جایی بالا میگیرد که در سر صحنه، مرد دیالوگهایاش را از خاطر میبرد... و سوالی که فیلمساز برای تماشاگر مطرح میکند: سینما مهمتر است یا زندگی؟ Day for NightFrançois Truffaut1973 ...
ادامه مطلب