دو نوع «مترجم» حرفهای داريم... مترجمی كه متن را از زبانِ دیگران برگردان میکند... و در این راه از عقلودانشوتخصصاش مدد میگيرد؛ سطربهسطر، نکتهبهنکته، موبهمو... جوری که مو لای درزش نمیرود... در مقابل، مترجمی داریم كه نگاه او در برگردانِ ماجرا، دلیست... شاعرانه است... حسش سوارِ بر کار است!
هر چند «ترجمه» زبانِ مشترکی همچون دانستنِ زبان مبدا و مقصد و فرهنگها را میطلبد... اما واژگانِ یک «شاعرِمترجم» در یک برگردان، متفاوتتر عمل میکند... جنسِ حسی را که او به مخاطب میدهد، فرای عقلوچشموصورت کار میکند!
مترجمی كمال ندارد، اما تكامل دارد؛ بهنظرم!... مترجم اگر مترجم باشد، باید از سَرِ احساساش مایه بگذارد... درست مثلِ گوسفند قربانی!... برای او نباید فرقی داشته باشد، «اجتماع» باشد، «کتاب» باشد، «چشم» باشد، «لب» باشد، «متن» باشد، «عکس» باشد... مترجم باید مترجم باشد!
آخرنوشت: «تُربچه» را از یاد برده بودم... از وقتی «پیتزا»خور شدم!
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم