رفته بودم جای خلوتِخلوتِ پارک، وسطِ هفته...
یک نیمکتِ پَرت را در پَرتترین نقطه انتخاب کردم تا تنها باشم...
«خلوت» میخواستم تنهایی... اما نشد!
کات؛ چند دقیقه بعد: تا اومدند، به خودم گفتم: یقین دارم منو ندیدند...
آهسته بلند شدم و رفتم!
آخرنوشت: یجوری عکس گرفتم و دور شدم، که هم اونا دیده نشن، هم من دیده نشم!
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم