
در گذشته نرم افزار CRM تنها برای ثبت اطلاعات مشتریان و به عنوان یک نرم افزار عملیاتی در واحد فروش استفاده میگردید. اما با اهمیت یافتن بحث همکاری بین تیمهای بازاریابی و فروش و افزوده شدن امکانات اتوماسیون بازاریابی به آن، کاربردهای این نرم افزار بسیار گستردهتر شده است. نرم افزار CRM نه تنها اطلاعات مهم تجاری را ثبت مینماید، بلکه با پردازش و ارائه گزارشات تحلیلی به کشف الگوها، ارتباطات مهم و فرصتهای فروش جدید کمک مینماید. مراحل اصلی فرایند بازاریابی در نرم افزار CRM به صورت زیر میباشد. ایجاد کمپین تعیین مشتریان هدف تعیین محصولات و پیشنهادهای مورد نظر تعیین بودجه کمپین طراحی پیام ارسال پیام به مشتریان دریافت پاسخ از مشتریان اندازه گیری نتایج و بازدهی کمپین محاسبه نرخ بازگشت سر...
ادامه مطلب
هر سازمانی نیاز به سیستم CRM دارد و این که اندازه سازمان کوچک باشد و یا بزرگ اهمیتی ندارد. بسیاری از سازمانها می توانند با ادغام سایت خود با سیستم مدیریت ارتباط با مشتری (CRM)، ارزش افزوده بسیاری را کسب کنند. در ادامه هفت دلیل آورده می شود که چرا شما باید وب سایت خود را با سیستم CRM خود ادغام کنید:1-دسترسی سریع به اطلاعات به روز رسانی شدهاین موضوع بسیار مهم...
ادامه مطلب
1-خود را جای طرف مقابل بگذاریدبرای موفقیت بیشتر در مذاکره یکی از بهترین ابزارها، همدلی است (EMPATHY) . همدلی به این معنا است که دنیا را از دریچه چشم طرف دیگر ببینیم . اینکه اگر ما به جای او بودیم چگونه به این موضوع خاص فکر می کردیم ؟ چه منافعی برای ما اهمیت داشت ؟ چه مواردی باعث نگرانی ما می شد؟ درچه صورت حس یک بازنده را داشتیم و در چه صورت احساس می کردیم برنده شده ایم ؟ گاهی نتایج به همین سادگی که ما فکر می کنیم نیستند مثلا ممکن است برای طرف مقابل شما پاسخگویی به رئیسش بسیار بحث مهمی باشد. بنابراین باید این نکته را کشف کرده و به آن توجه کنید و حتی کمکش کنید تا به دلایل قانع کننده ای برای رسید...
ادامه مطلب
دو نوع «مترجم» حرفهای داريم... مترجمی كه متن را از زبانِ دیگران برگردان میکند... و در این راه از عقلودانشوتخصصاش مدد میu200eگيرد؛ سطربهسطر، نکتهبهنکته، موبهمو... جوری که مو لای درزش نمیرود... در مقابل، مترجمی داریم كه نگاه او در برگردانِ ماجرا، دلیست... شاعرانه است... حسش سوارِ بر کار است! هر چند «ترجمه» زبانِ مشترکی همچون دانستنِ زبان مبدا و مقصد و فرهنگها را میطلبد... اما واژگانِ یک «شاعرِمترجم» در یک برگردان، متفاوتتر عمل میکند... جنسِ حسی را که او به مخاطب میدهد، فرای عقلوچشموصورت کار میکند! مترجمی كمال ندارد، اما تكامل دارد؛ بهنظرم!... مترجم اگر مترجم باشد، باید از سَرِ احساساش مایه بگذارد... درست مثلِ گوسفند قربانی!... برای او نباید فرقی داشته باشد، «اجتماع» باشد، «کتاب» باشد، «چشم» ...
ادامه مطلب
قاصدک! هان؛ از چه خبر آوردی؟از کجا، وَز که خبر آوردی؟خوش خبر باشی...!«اخوانثالث» پرانتز: هان! آخرنوشت:تا همین چندسال پیشها که نامه مینوشتی به مقصدِ اونورِ آب، «یکماهِ» آزگار پاکت توی راه بود ... گیرنده هم بعد از یکماه تمام حالوهول با «نامه»، تازه یادش میافتاد باید بره سراغِ کاغذ و قلم... یکماه هم طول میکشید تا پستچی در خانهات را بزند... جمعوتفریق که کنی،میبینی «سه ماهِ» نامه کجا، «سهسوتِ» گوشی کجا! دمِ حافظ هم گرم که میگه: این کجا و آن کجا؟... نغمعهی رُباب کجا؟! ...
ادامه مطلب
تا حالا شده دنبالِ چیزی بگردی و پیداش نکنی، اما بهجاش «چیز» دیگهای پیدا کنی؟یک عکس استثنایی داشتم از «عباس کیارستمی» کنار «مرتضا مُمیز»... ای خدا!... پیدا نشد که نشد... ولی لابهلای اون همه عکسِ چاپشدهی قدیمی، رسیدم به عکسی از فیلم «زیر درختانِ زیتون»، بدونِ کیارستمی و مُمیز! آخرنوشت: نگاهِ پُر از امید به بازماندگان زلزلهی رودبار و آن دیالوگ طنزگونهیِ «خدا بیامرزها»، فراموش نشدنیست؛ هنوز! ...
ادامه مطلب
بعضی از خاطرات حذفشدنی نیست؛ با اینکه کمرنگاند، اما توی پسقلهی ذهن وُول میخورد... گاهی!به امشب و تابستان هم ربطی ندارد، از صبح زود یادش بودم... یادِ نیمساعت ایستادن زیر بادوبارانوتوفان... یک شبِ بارانیِبارانی! آخرنوشت: از اون فلاشبکها که یادت بیاید... جلوی چشمات، شروع میکند به دلبری، بیپروا... باور کنید! ...
ادامه مطلب
رفته بودم جای خلوتِخلوتِ پارک، وسطِ هفته... یک نیمکتِ پَرت را در پَرتترین نقطه انتخاب کردم تا تنها باشم...«خلوت» میخواستم تنهایی... اما نشد! کات؛ چند دقیقه بعد: تا اومدند، به خودم گفتم: یقین دارم منو ندیدند... آهسته بلند شدم و رفتم! آخرنوشت: یجوری عکس گرفتم و دور شدم، که هم اونا دیده نشن، هم من دیده نشم! ...
ادامه مطلب
تا حالا شده منتظر کسی نباشی، اما با دلشوره به ساعت نگاه کنی و هی بری دَمِ پنجره؟بعد همونموقع به خودت بگی: صبح، ظهر، عصر، شب... و ادامه بِدی: زمستان، بهار، تابستان، پاییز... و باز هم زمستان... زیرِ لب هم زمزمه کنی: چرا دیر کرده! آخرنوشت: نه «رنگی» شد، نه «سیاه» و نه «سفید»؛ ... پارسال! ...
ادامه مطلب
در خبرها آمده بود: با آنکه فیلم «لانتوری» ازسوی سینماهای «حوزه هنری» تحریم شد، اما توانسته در اولین شبِ اکراناش، با ۱۴۱ میلیون تومان فروش و ۲۰ سانس فوقالعاده، رکورد فروش سینمای ایران را در «شب اول اکران» جابهجا کند... لانتوری! از نسلِ حاضر که با واژگانی نظیر «اوسکول» و «خفن» و اینا... خو گرفته، توقعداشتنِ بعضی چیزها بیمورد است... همذاتپنداری با اصطلاحات متداولِ نه چندان دوری که حتا برای خیلی از میانسالانِ امروزی هم نامفهوم است؛ کمی تا قسمتی! باید بچهی جنوبِ شهر تهران باشی، تا معنای «لانتوری» را بدانی... نه! حس کنی... نه! لمسِ خاطرات...
ادامه مطلب
پشتِ کامیونیست، اما از خیلی «مینیمال»های عاشقانه و کپیپیست شده،تاثیرگذارتر است... بهنظرم! آتیشپارهتو عزیزِ نازنینی آحرنوشت: یکروزِ گرم تابستانی... و داغداغ! ...
ادامه مطلب
خیلی کم پیش اومده برام... اما هم «مُو» دیدم...و هم «پیچش» مو؛ همزمان! آخرنوشت: از معدود دفعاتی بود که «مانکن» با «مُو» میدیدم! ...
ادامه مطلب
فرض میگيريم من آمدهامپيشِ تو... در اتاقِ توفرض میگيريم نشستهامروبهروی تو... نه! در كنار توفرض میگيريم ديگر اختياری نيست سُكون و سكوتِ توفرض میگيريم اسير شدهای به بودنم!تنها در «خيالِ» توفرض میگيريم عاشق شدهای، فرضی!اينبار، «من» برای تواز هر كه عاشق است بپرس: كه جنونچرا آمده است سراغِ تو؟سانسور نمیكنم... بوی تناتعطر تو، گرمای توفرض میگيريم كه... عه!فرضبیفرض...دروغی نيست، به جانِ تو!ح.ش آخرنوشت: حالا که اومدم، «گوشی»ت رو کجا «قایم» کردی؟... کاریش ندارم، به جانِ تو! ...
ادامه مطلب
تیترِ بالا، به فیلم «روز برای شب» [فرانسوا تروفو] ربطی ندارد و تنها یک «تشابه» است... اما شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد! یک دلِ سیر نذری... آخ! که نگو! بهجای آخرنوشت: حالا که ناخواسته نام «فرانسوا تروفو» پیش کشیده شد، بد نیست دو خط از «روز برای شب» را مرور کنیم: فیلمی، فیلمدرفیلم: در پشتِ صحنهی یک فیلمِ ملودرام، نقش اول مرد به زنِ بازیگر متاهلومشهور، دل میبازد... کار تا جایی بالا میگیرد که در سر صحنه، مرد دیالوگهایاش را از خاطر میبرد... و سوالی که فیلمساز برای تماشاگر مطرح میکند: سینما مهمتر است یا زندگی؟ Day for NightFrançois Truffaut1973 ...
ادامه مطلب